شبِ همیشه

شب شبِ همیشه سیاه، لخت، پریشان کرانه تا کرانه نگین و نقره‌افشان گاه کم‌نور و گرفته گاه وحشی و تابان گاه پرشور و شرر گاه مهجور و نگران شب منتهی‌الیه دایرهٔ روزگار پرگار روزمرگی ستانده موهومات و رویاهایی خوش به ذهن و جانم کشانده افتان و خیزان ز دام عشقم رهانده واپسین نفسم را به […]

آسمانِ شور، شورِ آسمان

امشب بعد از مدت‌ها آسمان جامه غبار زدوده و تن از کدورت شسته بود. من هم با تلسکوپ به دیدنش رفتم و ذهن و دلی صفا دادم. دو سال پیش بود در رصدخانه‌ی آلاشت با دیدن شکوه و شعر ستارگان این شعر دست و پا شکسته را سرودم. امشب بعد ار مدت‌ها به یادش افتادم […]

نَقلِ نُقل

بهار اخوت کودکانه‌ها رنگینند، زیبا، هزاررنگ مثل نَقلِ قصه‌های مادر قبل از خواب مثل خوردن نُقل‌های شیرین مادربزرگ ریزریز و با آب‌وتاب مثل کشفِ واژه‌های نو لابلای سطور کتاب هنوز هم این مورد آخر مرا کودکانه و مرموز، شگفت‌زده می‌کند. درست مثل همان دیوانه‌خویی‌های دوران کودکی که مجالِ غم از خیالم می‌زدود و هر نشدنی […]

همراه با رهی

همیشه از گشودن کتاب‌های شعر و خواندن یک یا چند شعر تصادفی لذت می‌برم. هر بار با خودم خیال می‌کنم که شاعر حرف و سخنی ویژه برای آن لحظه من دارد. انگار می‌کنم، مصاحبتی است با دوستی عزیز و صمیمی به فراخور حالم. البته که این نوع شعرخوانی بهانه‌ای برای شعر نخواندن جدی نیست. به […]

پیر که شدم…

✍️بهار اخوت فروغ، فروغِ دیدگانم بوده و هست. چنان‌که از او گفتن و نوشتن و یادکردن امیدقلب و روشنگر ذهنم بوده و هست. شعرهایش را در تمام زندگی با عشق در تاروپودم سرشته‌ام و از کتاب ممنوعه‌اش (البته در خانه ما) با جان محافظت کردم. فروغ را صدای خاموش دختران و زنانی می‌دانم که تمامِ […]