شبِ همیشه

شب شبِ همیشه سیاه، لخت، پریشان کرانه تا کرانه نگین و نقره‌افشان گاه کم‌نور و گرفته گاه وحشی و تابان گاه پرشور و شرر گاه مهجور و نگران شب منتهی‌الیه دایرهٔ روزگار پرگار روزمرگی ستانده موهومات و رویاهایی خوش به ذهن و جانم کشانده افتان و خیزان ز دام عشقم رهانده واپسین نفسم را به […]

پیر که شدم…

✍️بهار اخوت فروغ، فروغِ دیدگانم بوده و هست. چنان‌که از او گفتن و نوشتن و یادکردن امیدقلب و روشنگر ذهنم بوده و هست. شعرهایش را در تمام زندگی با عشق در تاروپودم سرشته‌ام و از کتاب ممنوعه‌اش (البته در خانه ما) با جان محافظت کردم. فروغ را صدای خاموش دختران و زنانی می‌دانم که تمامِ […]

نگرش و نگارش| نامه به دوستم لیلا

عشق به نوشتن عشق راهی ست برای بازگشت به خانه بعد از کار بعد از جنگ بعد از زندان بعد از سفر بعد از … من فکر می کنم فقط عشق می تواند پایان رنج ها باشد … 👤رسول یونان نویسندگی در واقع برای من حکم عشق را دارد؛ اما نه خانه‌ای که بعد از […]

من هستم…

من هستم… پشت میزم نشستم و سعی می‌کنم به این جمله عمیقاً فکر کنم. خوب! بدون نوشتن مگر می‌توانم جز مشتی توهم و پرت‌وپلا در ذهنم ببافم. پس شروع می‌کنم با نوشتن، فکر کردن… من تا زمانی که می‌نویسم نویسنده هستم. من تا زمانی که می‌خندم شاد هستم. من تا وقتی بدون انتظار ببخشم سخاوتمند […]

بی‌فروغ

فروغ را یک‌جورِ جوری دوست دارم. مهربان بود و سمج. فروغ، تمام نوجوانی من است. به‌جرئت می‌گویم که روزِ بی‌فروغ واقعاً برایم بی‌فروغ بود. اصلاً زمزمه‌ام شده بود: من از نهایت شب حرف می‌زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف می‌زنماگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاورو یک دریچه که […]