دستان اعجاز دوست

بی‌هیچ دلیل روشنی غمگینم. غم عالم ریخته توی دلم. اصلا این هم شد زندگی؟ مدام غم و حسرت! مدام کینه و نفرت! اصلا زندگی از جان من چه می‌خواهد؟ من در این دنیای وارونه چه می‌کنم؟ این همه دویدن و نرسیدن برای چیست؟ این همه رنج برای بقا؟ این همه کابوسِ ناتمام؟ ناآگاه و مأیوس […]

برای نامه نوشتن به دوست کم بودم+ پنج شعر برای امروز

امروز بعد از خواندن چند شاه‌نوشته از لورکا و البته دیدن مکرر انجمن شاعران مرده آن‌چنان مرغ خیالم رمید که در قفسش محبوس کردن نتوانستم.طفلک زار می‌زد که پربکشد.من هم عنانش رها کردم و گذاشتم تا اوج افق برود.اوج افق اما می‌دانی کجاست؟اوج افق مرغکم از کلماتی که می‌داند و تجربه‌هایی که اندوخته فراتر نمی‌رود.انگار […]

مهربانا!

✍️بهار اخوت تو چه‌سان رهنَمایی؟ اینگونه که با دلم آشنایی، نتوانم، نتوانم، نتوانم آورم تابِ جدایی. از تو به خود آشناتر نشناسم با اینکه غالبا نامهربان و ناسپاسم اما از تو می‌خواهم درگیرشدنِ عشقت را با تمام حواسم. تو که جان و دلی! جان می‌بخشی به هر تندیسِ آب و گِلی. مگذار مرا به شیوه‌ی […]