بی‌فروغ

فروغ را یک‌جورِ جوری دوست دارم. مهربان بود و سمج. فروغ، تمام نوجوانی من است. به‌جرئت می‌گویم که روزِ بی‌فروغ واقعاً برایم بی‌فروغ بود. اصلاً زمزمه‌ام شده بود: من از نهایت شب حرف می‌زنممن از نهایت تاریکیو از نهایت شب حرف می‌زنماگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاورو یک دریچه که […]

عبور یا ته‌نشین؟

رویای کودکی زندگی بلااستفاده مرگ زودرس است. گوته از بچگی عاشق خواندن و نوشتن بودم. همیشه فکر می‌کردم؛ من حتماً باید روزی شاعر شوم؛ اما چگونگی رسیدن به این رؤیا در طی سال‌های متمادی برایم روشن شد. در تمام این سال‌ها خواندن، نوشتن و خیال‌پردازی مرا پیش می‌برد و برای زنده نگه‌داشتن رویایم کمکم می‌کرد. […]

نوشتن در روزهای بارانی

افتادن در دام میگوئیل د اونامونو می‌گوید: افتادن در دام عادت یعنی بازایستادن از بودن. مدتی بود از بودن، بازایستاده بودم و با طفره رفتن از به‌روزرسانی وبلاگم، چشم‌انتظار روز موعود بودم. روز موعودی که معمولاً هیچ‌گاه از راه نمی‌رسد. هر چه این وقفه برای رسیدن به روز موعود طولانی‌تر، من دلسردتر و قلمم گوشه‌گیرتر. […]