شوریدگی لازمه ی موفقیت

‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍

شرط اصلی عاقل بودن اندکی دیوانه بودن است. جت لانگ

این جمله مثل یک آشنای قدیمی و یک دوستِ دوست داشتنی با من عجین است. یک جور غریبی به آن تعلق خاطر دارم.

انگار که این جمله از کودکی تا به امروز هزاربار با هزار کلمه چینی و آرایش دیگر، به‌گونه ای اسرارآمیز به گوشم خورده و هر بار مرا مسخ و شیدای خودش می کند.

دیوانه بودن را دوست دارم، دیوانگی کردن از درون من عجیب ترین و ظریفترین خلاقانه ها را بیرون می کشد.

دیوانه بودن به من امکان می دهد دگرگونه ببینم و بی قید و بندِ قوانینِ خشکِ غیرِ منعطف، قوانین خودم را بسازم.

دیوانگی مرا در زمان برادران رایت به هواپیما تجهیز می کند. دیوانگی مرا پیوند می دهد به اورکای ارشمیدس، به اولین روشنی لامپ، به اولین نمایشنامه شکسپیر!

دیوانه که می شوم مثل مولانا روی یک پا چرخ می زنم و از عشقم به شمس شعر زمزمه می‌کنم. آنقدر سریع و پشت سر هم که فرصت نوشتنش را ندارم.

دیوانه که می‌شوم ، تابلوی شام آخرم را می‌کشم.

دیوانه که می‌شوم از پیله ی کثیف و حقیر روزمرگی تن می‌زدایم و زمین را به مقصدِ بی‌کرانگی ترک می‌کنم.

دیوانه که می‌شوم، زندگی رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. با سهراب می‌روم زیر باران، چترم را می‌بندم و با مصدق فریاد بر می آورم، وای باران باران!

دیوانه که می شوم یک دم نوش و کتاب ساده برایم می‌شود بهشت، آن‌گاه روی بال خیال به پرت ترین عوامل محال پا می گذارم.

دیوانگی خوب است.

برای من دیوانگی معنای حقیقی زندگی است، روحِ زندگی است و بدون آن به بودن و زنده بودنم شک می‌کنم و روزی هزار بار دلم برای خودم تنگ می‌شود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *