لبخند را انتخاب می‌کنی یا…

از خودم می‌پرسم برای خندیدن دنبال بهانه‌ای؟ اما تا کی؟
شاید هزار سال دیگر هم بهانه‌ای برای لبخند نیابی!
باید بنشینی و زانوی غم بغل کنی؟
یادم نیست آخرین باری که از ته دل خندیدم کی بود؟
واقعا یادم نیست!
از خودم می‌پرسم چرا؟

چون منتظرم، منتظر وقوع حادثه یا حرف و سخنی که لبخند را به عمق جانم بنشاند.
اما راه دیگری نیست؟
مثلا شاید هزار سال دیگر هم کسی پیدا نشود که یک لطیفهٔ بامزه تعریف کند، به دیدنم بیاید یا …

اما آیا چیزهایی ندارم که برای داشتنشان شاد باشم؟ کمی به محیط اطرافم نگاه می‌کنم. به کسی که دوستش دارم. به خانه‌ام، به تک‌تک وسایلی که با عشق خریدم. به کتابخانه‌ام که از جانم عزیزتر است و دیگر لازم نیست از ترس ویرانی‌اش شبی صدبار از خواب بپرم، به کاری که دوستش دارم، به دوستان پرمهر و سخاوتمند و قابل اعتمادم.

به سلامتی، دوستی، فرصت نوشتن، به اینترنت که تا همین چند سال پیش برایم قدغن بود. به غذاهایی که برای انتخاب و خوردنشان از کسی اجازه نمی‌گیرم.

هیچکس بهتر از خودم نمی‌داند که این امکانات چقدر قیمتی است. چقدر آدم‌ها از نداشتنش رنج می‌برند و من فراموش می‌کنم هر روز بابتش شکرگزار باشم.

شکرگزاری
نه به معنای ادا.
به معنای عشق عمیق و رابطه صمیمانه با خدا، به معنای رضایت و قدرشناسی.

این سپاس بزرگترین شادی زندگی‌ام می‌تواند باشد.

می‌توانم از شادی این حضور دست بیافشانم و غزل غزل ترانه بسرایم.

می‌توانم از صدای پرندگان لبریز شوم و تا افق به سیاحت ستارگان چشم بدوزم.

می‌توانم آن‌قدر بنویسم که دیگر کلمه‌ای برای ننوشتن نداشته باشم.

اما چرا ما همیشه منتظر چیزی هستیم و هیچگاه راضی و خشنود نمی‌شویم.

من به نارضایتی از خود برای تمایل به رشد و یادگیری معتقدم اما همان اندازه معتقدم حرص کشنده‌ترین عامل شادی است.

می‌خواهم شادی را انتخاب کنم، پس برای بار دوم پروژه شادی را دست گرفتم. باید این بار تا رسیدن به دور کامل شادی صدها بار ببلعمش.

لبخند را انتخاب می‌کنم حتی اگر لبخند انتخابم نکند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *