کم‌گوی و گزیده‌گویه‌هایم

در لیلی و مجنون، نظامی به فرزند خود چنین از روی نصیحت سخن به میان آورده که:
کم گوی و گزیده‌گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
به مصداق این شعر ناب و پندآموز در این صفحه کوتاه و موجز می‌نویسم تا رشد کنم و البته یاد بگیرم، که تنها رسالت من در این دنیا نوشتن و یادگرفتن است.
کوتاه‌نوشته‌هایی که در مسیر دریای توییتررشدفردی قرار گرفت
تا ریشه از اندیشه‌هایی بزرگتر بگیرد
تا آن‌روز که خود دریا شود.
دریایی سرخ، آرام و بی‌مرز.


– ‏بر جویبارِ واژه ها
سیّال و خوشحالم
با خواندنِ بسیار
بهتر می شود حالم
انگار مثل غنچه ای پایم زمین گیر است
اما کتابِ خوب می سازد پر و بالم


-پر می کشم از این تن پوشالی
پر می کشم از کالبدِ خالی
تا کهکشانِ نور و جهانِ عشق
با واژه، شعر، شادی و خوشحالی


-‏کافیست
بخندی
اخم کنی
نگاه کنی
سکوت کنی
بهر حال
من راه آموختن از تو را می دانم.


‏-رنج گنجی درون سینه دارد، اگر مکتشف باشی.


– ‏من مملوء از پُرم
اما نه از گلایه و غم
از جنونِ شعر
با این ترانه خویی خود می زنم قلم


-رزانای خیالی ام
هر چه می خواهی باش!
خوب، بد، زشت، زیبا
اما ننویسنده نباش
بدون نوشتن در واقع تو هیچ چیز نخواهی بود.


‏-من خدا را این چنین دریافتم
عاشقی دیوانه و بی قید و شرط

دیگر از قهر خدا با من مگو
من خدا را اینچنین نشناختم

‏-می گفت:
هر چه کسب کنم، خرجِ نان کنم

دیوانه ام که صرفِ کتاب گران کنم؟
گفتم:
تو تن بپر و جسم و بدن بساز
من هم جهانِ روح و روان ارغوان کنم


‏-درون تو نوری است
شور و سروری است
وگرنه که گوری است افسردنی


‏-برای رزانای خیالی ام
هر شب
مولانا
حافظ
فروغ و پروین می خوانم
اما
حتی اگر راننده، خلبان یا فضانورد شد
باز هم دوستش دارم.


-خواندن و نوشتن تنها دلیل زنده ماندن من است.


-بی خواندن و نوشتن
دیوانه می شوم
با دنیا
بیگانه می شوم


-آدمی یا تعیین کننده و برنده است، یا برده.


– نمی نویسم که نویسنده شوم، می نویسم که بتوانم نفس بکشم.


واژه ها، حرفها، جمله ها، شاید از یاد شما بروند اما بی شک مخابطتان هرگز فراموشش نخواهد کرد.
شما ناگزیرید به آگاه بودن در سخن گفتن، اگر می خواهید فرد قابل قبولی باشید.


بخل نورزید!
شما به کلمات مجهزید و به طنین صدا!
کلمات خوب را با صدایی مالامال از عشق و انرژی به مخاطب هدیه دهید. تنها اینگونه می توانید شکرگزارِ نعمتِ ارتباطات باشید. جهان هم البته قدردانی شما را نادیده نمی گیرد.


ذهنت را از زنجیر قوانین رها کن!
برای رسیدن به نامحدود باید از محدودیت عبور کرد.
از روزمرگی عبور کن!
به رؤیایت عشق بورز!
برای رؤیایت بجنگ!
در رؤیایت بیاسای!
جهان عشق کامل و شکوهمند است و نامحدود.



آن که به تو رؤیا داده، قطعا توانِ تحقق رؤیا را نیز به تو بخشیده است.
رؤیاها ما را انتخاب می کنند نه ما آنها را.


به فرض هم که اوضاع نابه سامان و شرایط در بدترین حالت ممکن، حالا باید چه کار کرد؟
من یک قانون بیشتر ندارم
یک قانون خیلی ساده
یا برای ارزشت بجنگ، یا ز ناله و فغان بمیر!


یک فنجان تفکر در روز می تواند، در طی سالهای متمادی از تو اقیانوسی عمیق بسازد.


در سرزمین من
هر محالی مجالِ وقوع دارد،
من دیوارها را شکسته ام و آسمان را
سقف خانه ام کرده ام.
دنیای من همانقدر وسیع است
که جهان هستی.


تو می توانی دلیلی برای اثباتِ درست بودنِ آفرینش انسان باشی یا یک مثال نقض!
در هر صورت دنیا به دور تو می گردد.


دنیا را زیباتر کنیم با :
لبخند
عشق
لحنِ زیبا
کلام فاخر
و کمک به دیگران


روی قله ها
در فتحِ مکررِ کلمات
به بی زمانی و بی نهایت امکان قدم می گذارم.
اینجا معجزه اتفاق کوچکی است که هر روزم را با آن آغاز می کنم و خاتمه می دهم.
کلمات، کلمات، کلمات


پیاده روی دریچه ای گشوده به الهام است.


پیاده روی به من آموخت، ایده برای جاری شدن نیاز به تحرک دارد. حرکت ما را از رخوت و افسردگی به سمتِ تلاش و تکاپو می برد.


پیاده روی آن هم بدون موبایل و وسایل ارتباطی مرا به طبیعت پیوند می دهد. اجازه می دهد تا با جریان هستی هم صدا شوم و آهنگ زندگی سر دهم.


پیاده روی ابزارِ خلاقیت من است. هر گام که بر می دارم سنگی از پیش پایم برداشته می شود.


زندگی رزمگهِ قدرت و ضعف من و توست
تا که پیروز شوی یا به زمینت بزنند.


من به آیینه شدن معتقدم
و به خودبینیِ بی خودبینی
تو خودت را بشناس
گردش و چرخش و تغییر جهان پیشکشت.


اگر منتقدان جایشان را به مشوقان و کارشکنان مقامشان را به حامیان بدهند، چیزی جز شادی و موفقیت در این دنیا نمی ماند.


ما همه در بهتر شدن اوضاع سهم داریم، اما همه منتظریم دیگران دست به کار شوند.

گوش و زبان و چشم و دهانم برای چیست؟
اعمالِ من به معنیِ سود است یا زیان؟


هر وقت توانستیم حالِ عمیقِ غیرقابل بیانمان را بنویسیم و قحطی واژه به سراغمان نیامد، می توانیم بگوییم نویسنده ایم.


کتاب‌ها شاهراه های امنِ ما در سفر به سمتِ موفقیت هستند.


برای کورسوهای سیاه و چله های سردِ یأس و ناامیدی
مینویسم
واژه های داغ مینوشم
و از امیدِ فردا یک لباس گرم می بافم.


امروز همان روزی است که همیشه منتظرش بودیم، بهترین روز برای تحقق رؤیاها.


رؤیا می ریزم
رؤیا می نوشم
رؤیا می بافم
رؤیا می پوشم
بهاری بی گزندم و
با خوشی هم آغوشم.


تو چطور این همه خوبی؟
به چه سان بر در قلبم
ضربان محبت را
همه عمر می کوبی.


من تو را
ای بهترین
ای بهترین
ای بهترین
دیوانه ام
دیوانه بازی می کنم با تو
مرا دیوانه شو


تغيير می کنم
چو طلوع از شبِ سیاه
این جامه می زدایم و شام سیاه خویش
به خورشیدِ تابناک
تبدیل میکنم.



تغییرِ فصل و روز و شب و سال و ماه را
بیهوده نگذریم
این چرخه التزامِ حیات است و زندگی
در چرخه نیستی؟
پس زنده نیستی


تغییر جهان با یک عزم آغاز می‌شود. گاهی یک انسان، تمام عمرش را صرف می‌کند تا جهان بعد از خودش همیشه روشن باشد.


اگر ادیسون زانوی غم بغل میگرفت و از تاریکی، سرما یا تحقیرِ رؤیای محالش شکوه می کرد، باز هم جهانِ شب انقدر روشن بود؟


ما زخم میخوریم
تراشیده میشویم
اما تمام نه
دنیا برای ما
انگشتری است که
ما در رکاب آن
سکنی گزیده ایم
نگینیم خوش تراش


کتاب التیامِ زخم هاییست که بر جانمان نشسته، این روزها که جای خود دارد، روزهایی بود که کتاب مرا از مرگ حتمی نجات داد.


کتاب خواندن و کتاب نوشتن مرا از چاهِ عمیقِ روزمرگی بیرون می کشد و حیوانیتم را به انسانیت ارتقاء می‌دهد.


دلبندم!
کتاب تاب و توان تو را بالا می برد.
از تو انسانی می سازد که هزار نویسنده درونش زنده اند!
برای رزانای خیالی ام

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *