گوهری که نیافتیم

بیگانه بود. بیگانه‌ای در وطن. رنجور و دل‌آزرده، خسته و خویشتن از یاد برده. بسیار میل اقامت داشت لیکن به هیچ کجا متعلق نبود. نه فرزند مطیع و نه نان خور بازو. روزی هزار بار با خود می‌گفت مثل برده می‌خورم و همچو برده می‌خسبم. نه میلی‌ام به بقاست و نه جسارتی برای فنا. برزخ […]

شوریدگی لازمه ی موفقیت

‍‍ ‍‍ ‍‍ ‍‍ شرط اصلی عاقل بودن اندکی دیوانه بودن است. جت لانگ این جمله مثل یک آشنای قدیمی و یک دوستِ دوست داشتنی با من عجین است. یک جور غریبی به آن تعلق خاطر دارم. انگار که این جمله از کودکی تا به امروز هزاربار با هزار کلمه چینی و آرایش دیگر، به‌گونه […]

نوشتن از نانوشته‌ها

نوشتن را اصلا برای همین دوست دارم. برای نوشتن از نانوشته‌ها از وقتی یادم یاری می‌کند، سوال بزرگ ذهنم این بوده و هست که: مگر می‌شود دنیا با این عظمت و زیبایی و شکوهِ لایتناهی فقط برای خوار و خسب باشد و تقلای زیستن به جهت ِ دوام ِ این دو؟ اما بارها و بارها […]

گریه کن اما قوی باش

این چند روز با تمام پیچیدگی‌هایش گذشت. با تمام اشکهای از ته دل و لبخندهای تصنعی. با این وجود چیزی درون سینه‌ام حتی در تلخ‌ترین لحظه‌ها نجوا می‌کرد. گریه کن اما قوی باش. ناراحتی؟ چقدر خوب این یعنی هنوز قلبی درون سینه‌ات داری. یعنی احساساتی در رگهایت جریان دارد. یعنی هنوز آدمی! یعنی داری قوی‌تر […]

دوستی یا انزواطلبی؟ ‍‍ ‍‍

‍‍ ‍‍ ‍ دوستی : کشتی است که در هوای مساعد برای دو نفر جا دارد و در هوای طوفانی فقط برای یک نفر!امبروز بیرس این جمله تلخ مثل همه‌ی حقایق تلخ دیگر اکثر مواقع صادق است. اما شما از همین جمله تلخ می‌توانید بهترین درس زندگی تان را بیاموزید. تلخ‌کامی‌ها برخلاف اوضاع مساعد، آفریده […]